سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

سوگند دلها


87/4/19 :: 7:14 صبح

 

 

بنام خداوند بخشنده ومهربان

من که فقط داشتم حرص می خوردم از یک طرف شاه وتمام کار کنانش وخصوصا ان سه زن بی حجابش راکه قیافه یشان حال ادم را بهم می زد را لعنت واز یک طرف دیگر شهادت را بر همه ی شهدا تبریک می گفتم محمد حسین بهم گفت سید مرتضی زود باش بریم الانه که مامورای شاه بیان ومارو هم بگیرن بدو بریم امشب باید اعلامیه های جدید امام را دست مردم بی گناه برسانیم .باهم با سرعت دویدیم .کمی به پشت سرم نگاه انداختم متوجه شدم که مامورا دنبال ما هستند این را از فریاد هایشان که می گفتند ایست  فهمیدم .به محمد حسین وان زن و مرد جوانی که همراه ما می دویدند گفتم تو رو خدا زود تر مامورا با ما اند دارن بهمون میرسند .ما باهم انقدر دویدیم تا این که به یک کوچه ای رسیدیم تند تند  رفتیم داخل کوچه ولی مامورا هنوز دنبال ما بودند. در یکی از خانه ها را زدیم پیر زنی امد در را باز کرد مثل این که تنها بود...
نویسنده : فاطمه

87/4/6 :: 2:1 عصر

بنام خداوند بخشنده ی مهربان

هر کی یک کاری می کرد مثلا محمد حسین نوار سخنان باشکوه امام را گوش می کرد وباخودکاری مشکی آن ها را روی یک برگه ی کاهی می نوشت وسید عباس هم با دستگاه تایپ اعلامیه هارا تایپ می کرد وبا دستگاه تایپ دیگر هم شخص دیگری بنام حاج ناصر همین کار راانجام می داد .بقیه هم مثل محمد حسین اعلامیه ها وسخنان ضبط شده ی امام را می نوشتند و من هم همه ی نوشته هایشان را می خواندم و غلط املایی می گرفتم .وقتی  کارها تمام شدند اعلامیه را بین هم تقسیم کردیم ویکی یکی از خونه زدیم بیرون وانها را درهمه ی خانه ها پخش کردیم .تا صبح کارمان تمام شد برگشتیم به پاتوق و بعد از نماز و صرف صبحانه و اعلام قرار بعدی با یکدیگر خداحافظی کردیم .فردای ان روز وقتی به دانشگاه رسیدیم دیدیم که همه ی دانش جویان بر ضد حکومت شاهنشاهی تظاهرات کردند .اولش فکر کردم که که فقط دانشگاه ماست که تظاهرات کرده ولی وقتی همراه تظاهرات به مدارس و دانشگاه ها وحوزه های علمیه ی دیگر رسیدیم .دیدیم نه همه ی محصلین جوان و نوجوان با یک اتحاد جوانانه و وسیعی بر ضد شاه تظاهرات کرده و شعار های مرگ بر شاه به زبان می اورند .من از خوشحالی وذوق وشوق زیاد نمی دانستم چه می کنم . جمعیت آنقدر زیاد بود که درون خیابان ها حتی جایی برای حرکت مورچه هم نبود .ناگهان صدای انفجار تفنگ ها وا سلحه ها بلند شد وعده ای از جوانان و نوجوانان  در اثر این حرکت وحشیانه ی شاه به خاک و خون کشیده شدند و عدهای دی گر هم دستگیر شدند و به چنگ ماموران شاه افتادند وگرفتار شکنجه وعزیت وآزارفراوان شدند .ادامه دارد.  


نویسنده : فاطمه

87/4/1 :: 10:7 صبح

بنام خداوندبخشنده و مهربان

/این رمان کوتاه نوشته ی من است  که در چند قسمت  به شما  ارائه  میدهم .  لطف کنید بخوانید ونظر دهید/

من و محمدحسین هم دانشگاهی هستیم  هر دومون از شهر های اطراف به تهران آمده ایم  وباهم در یک خانه ی اجاره ای زندگی میکنیم . یک شب محمد حسین سرش بایین بود انگار داشت در خلوت خود چیزی زمزمه می کرد .گوش هایم را کمی تیز تر کردم مثل این این که می گفت خدا کند که امشب هم اعلامیه ها بدون سختی ودردسر به دستمون برسند وساواکی ها محل کارمون رو بیدا نکنند . کمی از حرفاش ترسیدم با شنیدن این حرفا انگار تمام تنم سرد شده بود ودستام سست شده بود. دیگر نمی توانستم به نوشتن اعلامیه های قبلی ادامه بدهم .سرم به شدت درد گرفته بود با خودم گفتم مگه چی شده که اون این حرف ها رو می زنه نکنه ساواکی ها گروهمان رو شناسایی کردند وحالا دنبالمان هستند ؟.وای حالا چی میشه ؟

درهمین فکر بودم که ناگهان زنگ در به صدا در امد /.دنگ دنگ ./ با خودم گفتم :کی می تونه باشه این وقت شب ؟ محمد حسین به من گفت : سید مرتضی اگه میشه بروید ببینید کیه . باترس ولرز رفتم در رو باز کردم .سوز وسرمای شدیدی از لای در زد داخل خونه.  سید عباس با دستی پرازاعلامیه پشت دربود .ازش پرسیدم :موضوع اعلامیه ی جدید چیه ؟گفت: امام می خواهد مردم را از خواب غفلت بیدار کند .اواین دفعه از آینده سازان کشورهم  می خواهد با ناحق /شاه/ بجنگند /تظاهرات کنند /  سریع رفتیم داخل خانه وبچه های دیگر را هم با تلفن از آمدن اعلامیه ی جدید مطلع کردیم همه ی انها یکی یکی می امدند  تا ماموران نظامی از این ماجرا مطلع نشوند و خطری آنها را تهدید نکند .وقتی همه آمدندودور هم جمع شدیم  .با تقسیم کار وارد عمل شدیم ...


نویسنده : فاطمه

87/3/30 :: 1:42 عصر

توگل سرسبد باغ بهشتی

      تودل ما ادما نامه نوشتی      

دل ماطاقت نداره می میره

بغض ما طاقت نداره می گیره

انتظارنامه ها تومیکشیم

تاکه تو نیای ماها خوب نمی شیم

قدمای گرمتو حس می کنیم

اقاجون وجودتوحس می کنیم

ارزمه که نمیرم ببینم

چهره ی نازنینت رو ببینم

خولاصه چشمای ما منتظره

نفسامون نمی یادونمی ره

مافقط می خواییم ظهورو ببینیم

باهاتون نماز شکررو بخونیم 

 


نویسنده : فاطمه

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
 RSS 

:: کل بازدیدها ::
1470


:: بازدید امروز ::
0


:: بازدید دیروز ::
0


:: درباره خودم ::

سوگند دلها
فاطمه
منم ان نو گل خندان که دراین باغ گلستان خندخندان چشم بگشودمو گل هارا بدیدم

:: اوقات شرعی ::

:: لینک به وبلاگ ::

سوگند دلها

:: اشتراک در خبرنامه ::